پنج شنبه های شهدا کربلا شلمچه سکوی پرواز باقر به بهشت


به گزارش خبرگزاری فارس از لارستان، در سال ۱۳۴۵ فرزندی در شهرستان لار به دنیا آمد که باقر نام گرفت. باقر یار نامدار رزمندگان لاری بود و کوه های سر به فلک کشیده ایلام هرگز صدای آواز او را فراموش نمی کنند.

او که مداحی ساده و صمیمانه‌اش، صدای «یا حسین» و ضربات دل‌انگیزش برای همیشه در یاد دشت‌های جنون‌زده جنوب می‌ماند، جنگاور بزرگی است که با ورزش باستانی‌اش کاخ را پاک و غریب کرد. ظلم همیشه با او بود.

شهید باقر زارع چشم به گلزار شهادت در افق بیکران خدا دوخته بود و تا روزی که جواب داد باقر رفت اما یاد و نام و یادش زنده است مخصوصاً برای حاج محمد.

تشنه و بی قرار برای شهادت

الان هم که حاج محمد از برادرش باقر حرف می زند، دلش می تپد، عصبانیتش منفجر می شود و مثل باران عشقی که برای برادرش می نویسد، انگار دلش تازه می شود که از حاج محمد بخواهد از من بگوید. باقر. من انجام داده ام، اما چاره ای ندارم. بالاخره متواضعانه می پرسم و می پذیرد و از شهید باقر زارع می گوید:

او بی حوصله و بی قرار بود، تشنه و منتظر بود. بی تاب و بی قرار و تشنه شهادت بود.

باقر شوخ بود و شوخ طبعی او برای دوستانش شیرین است و آخرین گریه های روحش قبل از شهادت و هنگام فراق با دوستانش برای آنها غم انگیز است. صبر کرد… صبر کرد

همه دوستانم رفته اند پس من کی هستم؟

یک شب صدای هق هق او مرا از خواب بیدار کرد، داشت به نوار شهادت آقای انصاریان گوش می داد، آقای انصاریان گفت بیا آن شربت ها را هم بچشیم. شهید عزیزمان در آن شب آرام و شکسته گریه کرد و دعا کرد و گفت: «خدایا پس کی؟ پس کی؟ تا کی بروم و برگردم؟

دیوانه داغ

شهید سرفراز ۲۲ ساله در وصیت نامه ساده خود می گوید: امروز منتظر شبی هستیم که مدت ها منتظرش بودیم و آن شب فرا رسیده است و بی صبرانه و با تلاش فراوان به آن می اندیشیم و امشب است. شبی که وعده داده شده است

وی شهادت و انتظار شهادت را شیرین دانست و گفت: چه شیرین است منتظر چیزی باشیم که ما را به سعادت ابدی برساند.

باقر عاقبت در دشت خونین و سوزان شلمچه وقتی شهادت تک تک همرزمانش را دید دیوانه شد و به دعا و فریاد شهادتش از درگاه خداوند برخاست و خدای بزرگ درخواست او را اجابت کرد و برای قافله های شهدا جا باز کرد. .

کی صحبت کردی

شهید عزیزمان سرانجام در شامگاه شنبه چهارم بهمن ۱۳۶۵ به طرز عجیبی از کربلای شلمچه به باغستان عشق سفر کرد، پروازی عاشقانه، عمدی و مصرانه که پایان عشق است.

پس از شهادت باقر، او را در سرزمین وحی به خواب دیدم و پرسیدم: باقر جان! شما کجا هستید ؟ جای خود را به ما بگویید

و او با قامتی رسا و جامه ای سبز و صورتی گلگون و هیبتی بهشتی با مهربانی گفت: «ما ته گلم، ما ته گلم» یعنی من در میان گلهایم، من در میان گلهایم هستم. . و اگر قرار است شهدا در جای دیگری باشند، «جنّت تجری من طهتهاء انهار» وعده خداست.

کجا باید باشیم و الان کجا هستیم؟ اصحاب رفتند و خاطراتشان خوب است که اهل شهر و دیار بودند و روشنایی جمع دوستان خوب است.

به قول استاد شفیعی کدکنی:

«این گل‌های افتاده در باد پراکنده شدند

همه به خاطر شهادت دیوانه اند

نام آنها زمزمه کامل نیمه شب است
بنابراین آنها نمی گویند که فراموش کرده اند

باران عشق برای دوستان عشق

دل حاج محمد زارع غمگین و چشمانش خیس، باران عشق را در غم یاران عشق نوشت و خواند و با صدایی دردناک به یاد باقر می خواند:

اگر من مرد میدان عشق نیستم
اما من شهدای عشق را دوست دارم

عزیزانم را دستگیر کنید
من دوباره در کویر عشق هستم

خیلی خسته ام، خسته ام، تشنه ام
باران عشق را به شهدا بباران

انتهای پیام/ ج




این مقاله را برای صفحه اول پیشنهاد دهید